Deprecated: mysql_escape_string(): This function is deprecated; use mysql_real_escape_string() instead. in /home/drmoheb/domains/drmohebbati.com/public_html/engine/classes/mysqli.class.php on line 151  اسمون اول جنگ » وب سایت دکتر حسن محبتی
 
 
 

اسمون اول جنگ
اولين خاطره دفاع مقدس: صبح ساعت 10 رفتم بسيج شهرستان،ساختمونش تو خيابون همون بسيج (همايون سابق) بود كه ديدم اقاي سرمدي داره با چند نفر از بچه هاي محله ما مثل مهدي موذني وكريم خسروي وابراهيم خودمون صحبت رفتن از فردا ميكردند.من ورضا شفيعي ومهدي شاه محمدي، برو بچه هاي گروه سرود بسيج بوديم كه اونروز قرار تمرين دسته جمعي داشتيم كه مهدي (الان بهش ميگن دكتر شهرام) گفت ما بايد بريم وما كه منظورش را خوب نفهميده بوديم اول خنديدم ولي بعد اونچه تو ذهنش بود را خوب توضيح داد وما كه دنبال يك فرصت بوديم قبول كرديم وقضيه را با داداش ابراهيم وآقا كريم در ميون گذاشتيم وبعداز اصرار مهدي ومن وكمي رضا بالاخره قبول كردند. فرداي اونروز ساعت 11صبح بعد از اجراي سرود ما رفتيم تو ميني بوس وزير ساك بچه هاي گروهان مخفي شديم ووقتي به ايستگاه راه اهن اراك هم رسيديم اقاي حسين ساعدي اونوقت فرمانده گردان بود كه گروهان ها كنترل ميكرد ويكي يكي سوار قطار مي شدند وآقاكريم وآون روز با كمك آقاي سيد( شريفي) ما را بهر بدبختي بود سوار قطار كردند وبالاي سر كوپه پشت ساك ها ما مخفي شديم تا رسيديم به اهواز. البته بين راه مي اومديم پايين وداخل كوپه با بچه ها تعريف ميكرديم اما غير از چند نفر هيچ كسي از وجود ما خبري نداشت.بالاخره تو ايستگاه راه آهن وبا كمك چند نفر از بچه ها سوار اتوبوس شديم ورفتيم به طرف مقرر انرژي اتمي.وبعد كه بزودي خواهم گفت. (شهيدكريم خسروي وشهيد مجتبي سرمدي وشهيد سيد رضا شريفي وشهيد مهدي موذني وشهيد حسين ساعدي از شهداي خمين هستند وخواهند بود يادشان سبز) . آسمون دوم در مقر انرژي اتمي دارخوين ،كانتينرهاي گردان ها بحنوي چيده وآرايش شده بودند كه دسترسي به حسينه و....برا همه راحت بود .اولين زيارت عاشورا كه مي خواستند بخونند آقاي آهنگران اومده بود ومي خوند،راستي فقط آقاي ساعدي فرمانده گردان از حضور ما خبردار شد ابتدا سعي كرد ما را به خمين برگردونه اما از اونجايكه حضور ما تو گردان باعث تقويت روحيه بچه هاي جبهه شده بود وگروه سرود ما هم مراسم هاي فرهنگي اجرا ميكرد بالاخره موافقت كردند ما در كانتينر تبليغات مستقر بشيم ودادش ابراهيم پيش ما اومد وتازه رفتيم دنبال تهيه لباس نظامي كه خودش يك عالمه حرف برا گفتن داره از دوخت شلوار تا تهيه پوتين كه اخرش مجبور شديم بريم تداركات لشكر وكوچكترين پوتين را بگيريم وبدست يك كفاش بسيجي اون كوچكتر كردند تا اخرش يه چيزي شبيه پوتين شد،حالا عجب دوراني بود .دوران شناخت خودت وخداي خودت.از كوچه خاكي يدفعه بياي داخل ايستگاه بهشتي.خيلي زود گذشت ،اونجا را هرگز ديگه تجربه نمي كنيم چون بيشتر شبيه يه خواب كوچك بود كه زود زود بيدار شديم فاصله زيادي را هم طي نكرديم.وقتي برگشتيم ،از هر انچه بوديم ،برگشتيم فقط خيلي حواسمون جمع نبودكه بدونيم كجا بوديم وبا چه فرشته هاي يه زندگي كوتاهي داشتيم.آخه شهدا ادمهاي عجيب وغريبي نبودند ،فقط حواسشون خيلي خوب جمع بود.شايد سالها بود كه خيلي دنبال بهانه اي براي خوب شدن ميگشتند،اونوقت وقتش بود.وبعضي خيلي خوب ،خوب شدند.دوكوهه محلي است كه يادآور شهداست.جايي كه اكثر شهدا با تحمل سختيها وفشارها ،نفس سركش را رام كردند وبراي پرواز بسوي بي نهايت آماده اش كردند.براي همين بود كه روزا بي تاب ميشدند وشبها گريه مي كردندوديگه اصلا دوست نداشتند كه به شهر بر گردند. يكمي نفسي تازه كنيم ودوباره بر ميگرديم.
بازدید: 1478 بار