خاطرات : ای که گویی عاشقی این را بدان عشق بازی نیست در فن بیان
نویسنده: hasan تاریخ: 7 شهريور 1388 بازدید: 248 بار
الهی............ الهی چگونه کاری آغاز نمایم بدون بارش نامت بر زبانم. که ترنم نامت عزمم راسخ سازد و قلبم قوت بخشد و کوه ها را چون خرده سنگی نشان دهد در نظرم.
یاقادر چگونه ثانیه ای از یادت غافل شوم و بی یادت نفس تازه کنم و امورات بگذرانم. که گر اراده کنی بگیری نفسم و خاموش گردانیم
یارحیم چگونه شاد نباشم و ناامید حیاتم به باطل بگذرانم و چون مرده ای خزان شوم. در حالی که آگاهم کوله ام پر از معصیت است و اما آبرومند زمینم که چون تو مالکی دارم ستارالعیوب و غفارالذنوب ای مهربانم
یارازق چگونه شکرت بجا نیاورم که نفس دادیم بی وقفه و چون ماهی اندرون دریا رهایم ساختی و ناظری برمن که مبادا احدی آسیبی رساندم
یاخالق چگونه از پس شکرت برآیم که هرچه کنم کم است و گر دریا دریا سپاست آورم چون نم است.
پس ای بی کران راه نشانم ده برای مستی که تاابد در خماریم و بدهکارت. که گر شکرت بجا آورم باز ناتوانم که چگونه شکر این سپاس گذاری آورم ........... الهی چنان مست مستم کن ای مهربان که فارغ شوم از زمین و زمان ... ای که گویی عاشقی این را بدان عشق بازی نیست در فن بیان .... شعر احساس است چه حافظ گوید و سعدی از دل آید چه نیما گوید و بعدی ..... سخن گویم ز لطفش عاشقانه که او آورده من را شاعرانه کنم با هر نفس شکر خدا را بود این گفته ی من خالصانه