| |
| |
| از مقام ملك تا ملك! |
 تاریخ: 7 مرداد 1388  بازدید: 165 بار
آدميزاد 3 مرحله دارد: مرحله اول: قبول تن (قبول جسد) مرحله دوم: مرحله قراردادها و خيالات برخاسته از تن مثل مالکيت و دارايي مرحله سوم: مرحله عميقتر انسان مرحله صفات انسان است مثل رحم و محبت. ما در زندگي بايد از مرحله قراردادها و خيالات عبور کنيم و بعد به خواستهاي تن ميرسيم مانند غضب، شهوت، گرسنگي و بعد از اينها عبورکنيم، متولد در عالم صفات ميشويم. اگر انسان بتواند به جايگاه پشت اينها (مقام قلب) حضور پيدا کند ميگويند به مقام حضور قلب راه يافته است. نماز و يا به عبارتي صلاة تلاشي است براي رسيدن به جايگاه پشت تن و قراردادهاي برخاسته از تن و تا انسان به آن جايگاه نرسد به ملکوت هم نرسيده است. زيرا عالم ملکوت در باطن و پشت عالم مِلک و مُلک قرار دارد. تمام چيزهايي که در نماز توجه ما را به خودشان جلب ميکنند اگر مربوط به تن و مِلک و مُلک باشند حجاب حضور قلب هستند و اگر همين امور براي ما حل و کشف رمز بشود معاني ملکوتي و رحماني آنها براي ما آشکار ميشود و ديگر ظاهر آنها ناپديد ميگردند. بنابراين مقام مِلک و مُلک و تن گذرگاه و دروازه رسيدن به مقام ملکوت ميباشند ولي اگر در آنها اقامت کنيم و عبور نکنيم تبديل به جهنم ميشوند.
|
| |
| آسمان سوم |
 تاریخ: 20 ارديبهشت 1388  بازدید: 256 بار
رنگ سبز اين روزها اين رنگ يك معناي سياسي پيدا كرده كه خيلي هم با حال وهواي امروز جامعه همخواني دارد. ولي يادم هست كه رنگ سبز در جنگ مربوط بود به منطقه اي در شمال انديمشك كه پس از شروع جنگ بصورت مهم ترين پادگان در شمال خوزستان براي حفظ انقلاب معرفي شده بود . اين پادگان عقبه يگان هاي عمل كننده در عمليات فتح المبين بود وپس از آن نيز به پادگان اختصاصي لشكر 27 حضرت رسول (ص)تبديل شد. اميدوارم پادگان سبز امروزي ها هم شروع محور عملياتي حول حالنا شود 1388/2/19
|
| |
| آسمون دوم |
 تاریخ: 20 ارديبهشت 1388  بازدید: 259 بار
در مقر انرژي اتمي دارخوين ،كانتينرهاي گردان ها بحنوي چيده وآرايش شده بودند كه دسترسي به حسينه و....برا همه راحت بود . اولين زيارت عاشورا كه مي خواستند بخونند آقاي آهنگران اومده بود ومي خوند،راستي فقط آقاي ساعدي فرمانده گردان از حضور ما خبردار شد ابتدا سعي كرد ما را به خمين برگردونه اما از اونجايكه حضور ما تو گردان باعث تقويت روحيه بچه هاي جبهه شده بود وگروه سرود ما هم مراسم هاي فرهنگي اجرا ميكرد بالاخره موافقت كردند ما در كانتينر تبليغات مستقر بشيم ودادش ابراهيم پيش ما اومد وتازه رفتيم دنبال تهيه لباس نظامي كه خودش يك عالمه حرف برا گفتن داره از دوخت شلوار تا تهيه پوتين كه اخرش مجبور شديم بريم تداركات لشكر وكوچكترين پوتين را بگيريم وبدست يك كفاش بسيجي اون كوچكتر كردند تا اخرش يه چيزي شبيه پوتين شد،حالا عجب دوراني بود .دوران شناخت خودت وخداي خودت.از كوچه خاكي يدفعه بياي داخل ايستگاه بهشتي.خيلي زود گذشت ،اونجا را هرگز ديگه تجربه نمي كنيم چون بيشتر شبيه يه خواب كوچك بود كه زود زود بيدار شديم فاصله زيادي را هم طي نكرديم.وقتي برگشتيم ،از هر انچه بوديم ،برگشتيم فقط خيلي حواسمون جمع نبودكه بدونيم كجا بوديم وبا چه فرشته هاي يه زندگي كوتاهي داشتيم.آخه شهدا ادمهاي عجيب وغريبي نبودند ،فقط حواسشون خيلي خوب جمع بود. شايد سالها بود كه خيلي دنبال بهانه اي براي خوب شدن ميگشتند،اونوقت وقتش بود.وبعضي خيلي خوب ،خوب شدند.دوكوهه محلي است كه يادآور شهداست.جايي كه اكثر شهدا با تحمل سختيها وفشارها ،نفس سركش را رام كردند وبراي پرواز بسوي بي نهايت آماده اش كردند.براي همين بود كه روزا بي تاب ميشدند وشبها گريه مي كردندوديگه اصلا دوست نداشتند كه به شهر بر گردند. يكمي نفسي تازه كنيم ودوباره بر ميگرديم.
|
| |
| اسمون اول جنگ |
 تاریخ: 20 ارديبهشت 1388  بازدید: 242 بار
اولين خاطره دفاع مقدس: صبح ساعت 10 رفتم بسيج شهرستان،ساختمونش تو خيابون همون بسيج (همايون سابق) بود كه ديدم اقاي سرمدي داره با چند نفر از بچه هاي محله ما مثل مهدي موذني وكريم خسروي وابراهيم خودمون صحبت رفتن از فردا ميكردند.من ورضا شفيعي ومهدي شاه محمدي، برو بچه هاي گروه سرود بسيج بوديم كه اونروز قرار تمرين دسته جمعي داشتيم كه مهدي (الان بهش ميگن دكتر شهرام) گفت ما بايد بريم وما كه منظورش را خوب نفهميده بوديم اول خنديدم ولي بعد اونچه تو ذهنش بود را خوب توضيح داد وما كه دنبال يك فرصت بوديم قبول كرديم وقضيه را با داداش ابراهيم وآقا كريم در ميون گذاشتيم وبعداز اصرار مهدي ومن وكمي رضا بالاخره قبول كردند. فرداي اونروز ساعت 11صبح بعد از اجراي سرود ما رفتيم تو ميني بوس وزير ساك بچه هاي گروهان مخفي شديم ووقتي به ايستگاه راه اهن اراك هم رسيديم اقاي حسين ساعدي اونوقت فرمانده گردان بود كه گروهان ها كنترل ميكرد ويكي يكي سوار قطار مي شدند وآقاكريم وآون روز با كمك آقاي سيد( شريفي) ما را بهر بدبختي بود سوار قطار كردند وبالاي سر كوپه پشت ساك ها ما مخفي شديم تا رسيديم به اهواز. البته بين راه مي اومديم پايين وداخل كوپه با بچه ها تعريف ميكرديم اما غير از چند نفر هيچ كسي از وجود ما خبري نداشت. بالاخره تو ايستگاه راه آهن وبا كمك چند نفر از بچه ها سوار اتوبوس شديم ورفتيم به طرف مقرر انرژي اتمي.وبعد كه بزودي خواهم گفت. (شهيدكريم خسروي وشهيد مجتبي سرمدي وشهيد سيد رضا شريفي وشهيد مهدي موذني وشهيد حسين ساعدي از شهداي خمين هستند وخواهند بود يادشان سبز) .
|
| |
|
|
| |
| |
|
|
|