<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
<channel>
<title>خاطرات - وب سایت دکتر حسن محبتی</title>
<link>http://www.drmohebbati.com/</link>
<language>Fa</language>
<description>خاطرات - وب سایت دکتر حسن محبتی</description>
<generator>DataLife Engine</generator><item>
<title>برای بابام گریه کنید</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/34-shjoshshy-shjoshshjoshshh-yishyshh-shhyshyi.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/34-shjoshshy-shjoshshjoshshh-yishyshh-shhyshyi.html</link>
<description><![CDATA[تعاون بوديم؛ ستاد تخليه شهدا. جمع و جور کردن و بسته بندي و ترتيب انتقال بچه ها با ما بود. جيب هايشان را مي گشتيم و هر چه بود در پلاستيکي مي گذاشتيم و همراه تابوت مي فرستاديم. <br /><br /><br />يک بار يکي از جنازه ها توجهمان را جلب کرد و حساس شديم کاغذي را که روي آن با خط درشت نوشته شده بود «وصيت نامه» بخوانيم، ببينيم امثال اين بچه ها که تازه بالغ شده و از مال دنيا چيزي ندارند، بازماندگانشان را به چه اموري سفارش مي کنند. <br /><div align="center"><img src="http://www.drmohebbati.com/uploads/1255335504_orkxvr.jpg" style="border: none;" alt='برای بابام گریه کنید' title='برای بابام گریه کنید' /></div><br /><br /><b>کاغذ را که باز کرديم نمي دانستيم بالاي سر شهيد بخنديم يا گريه کنيم. نوشته بود « براي من گريه نکنيد. براي بابام گريه کنيد که مي خواهد خرج کفن و دفن مرا بدهد و برايم شب هفت و چهلم بگيرد و هرچه يک عمر جمع کرده بايد بدهد مردم بخورند! »</b><br />منبع:شلمچه سرزمين مردان خدا]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 11:48:40 +0330</pubDate>
</item><item>
<title>ای که گویی عاشقی این را بدان     عشق بازی نیست در فن بیان</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/25-shy-shh-yishhyy-shshshshhy-shyshh-shsh.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/25-shy-shh-yishhyy-shshshshhy-shyshh-shsh.html</link>
<description><![CDATA[<div align="center"><img src="http://www.drmohebbati.com/uploads/1251548939_87041213424738-1-i.jpg" style="border: none;" alt='ای که گویی عاشقی این را بدان     عشق بازی نیست در فن بیان' title='ای که گویی عاشقی این را بدان     عشق بازی نیست در فن بیان' /></div>الهی............<br />الهی چگونه کاری آغاز نمایم بدون<br />بارش نامت بر زبانم.<br />که ترنم نامت عزمم راسخ سازد<br />و قلبم قوت بخشد و کوه ها را <br />چون خرده سنگی نشان دهد<br />در نظرم.<br /><br />یاقادر<br />چگونه ثانیه ای از یادت غافل شوم <br />و بی یادت نفس تازه کنم و <br />امورات بگذرانم. که گر اراده کنی <br />بگیری نفسم و خاموش گردانیم<br /><br />یارحیم<br />چگونه شاد نباشم و ناامید حیاتم <br />به باطل بگذرانم و چون مرده ای <br />خزان شوم. در حالی که آگاهم<br />کوله ام پر از معصیت است و <br />اما آبرومند زمینم که چون تو مالکی<br />دارم ستارالعیوب و غفارالذنوب <br />ای مهربانم<br /><br />یارازق<br />چگونه شکرت بجا نیاورم که نفس<br />دادیم بی وقفه و چون ماهی <br />اندرون دریا رهایم ساختی و ناظری<br />برمن که مبادا احدی آسیبی رساندم<br /><br />یاخالق<br />چگونه از پس شکرت برآیم که هرچه<br />کنم کم است و گر دریا دریا<br />سپاست آورم چون نم است.<br /><br />پس ای بی کران <br />راه نشانم ده برای مستی که<br />تاابد در خماریم و بدهکارت.<br />که گر شکرت بجا آورم باز ناتوانم<br />که چگونه شکر این سپاس گذاری آورم<br />...........<br />الهی<br />چنان مست مستم کن ای مهربان<br />که فارغ شوم از زمین و زمان<br />...<br />ای که گویی عاشقی این را بدان<br />عشق بازی نیست در فن بیان<br />....<br />شعر احساس است<br />چه حافظ گوید و سعدی<br />از دل آید<br />چه نیما گوید و بعدی<br />.....<br />سخن گویم ز لطفش عاشقانه<br />که او آورده من را شاعرانه<br />کنم با هر نفس شکر خدا را<br />بود این گفته ی من خالصانه<br /><br />اللهم العن الجبت والطاغوت<br />اللهم الرزقنی شهاده فی سبیلک]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 16:53:23 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>آبروي همه مسلمانان        اشك ما را چرا درآوردي؟!</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/22-shshjoshshhshh-shhshhshh-shhshishhshhshshhshshh.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/22-shshjoshshhshh-shhshhshh-shhshishhshhshshhshshh.html</link>
<description><![CDATA[ديشب اين طبع، بي‌قرار شما 
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
 
واژه‌هايم عيادتي بكند 
*** 
چشم بد دور، عمرتان بسيار 
كس نبيند ملالتان آقا!
 
ما نمرديم خون دل بخوري
 
تخت باشد خيالتان آقا! 
*** 
چيست روباه در مصاف شير؟!
 
چه نيازي به امر يا گفته؟!
 
تو فقط ابرويي به هم آور 
مي‌شود خواب دشمن آشفته
 
*** 
هست خاموشي‌ات پر از فرياد 
در تو آرامشي است طوفاني 
«الذي انزل السكينه» تو را 
كرده سرشار از فراواني 
*** 
واژه‌ها از لبت تراويدند 
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور 
آفريدند در دل مردم 
عزت، آمادگي، حماسه، حضور 
*** 
اين حماسه همه ز يمن تو بود 
گرچه از آن مردمش خواندي 
رهبرا! تا ابد ولي محبوب 
در دل عاشقان خود ماندي 
*** 
سهم دلدادگان تو سلوي 
قسمتِ دشمنان تو سجيل
 
رهبري نيست در جهان جز تو 
كه ز امت چنين كند تجليل 
*** 
نسل سوم چو نسل اول هست 
با شعف با شعور با باور 
جاري است انقلاب چون كوثر 
هان! «فصل لربك وانحر» 
*** 
گرچه در باغ سينه‌ات داري 
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها 
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
 
تا ابد زير بار بدعت‌ها! 
*** 
ناگهان در نماز جمعه شهر 
عطر محراب جمكران گل كرد 
بغض تو تا شكست بر لب‌ها 
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد 
*** 
جان ايران! چه شد كه جانت را 
جان ناقابلي گمان كردي؟! 
آبروي همه مسلمانان 
  
*** 
جسم تو كامل است، ناقص نيست
 
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
 
دستت اما حكايتي دارد..
. 
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
 بر گرفته از وبلاگ : دسا (دل سوختگان اهل بيت(ع)]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 18:08:19 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>لبیک یا خامنه ای</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/19-shhshjoy-ysh-shshshhshhshh-shy.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/19-shhshjoy-ysh-shshshhshhshh-shy.html</link>
<description><![CDATA[لبیک یا خامنه ای<br />بعضی موقع ها که پای آلبوم تصاویر تاریخ می نشینم چه کسانی را میبینم.<br /><br />عده ای برای مردم ننگ بودند ولی قهرمان شدند.<br /><br />عده ای برای مردم قهرمان بودند ولی ننگ شدند.<br /><br />چه زیباست گذر تاریخ صدام با آن همه ابهت و قدرت با اشک و التماس اعدام می شود،حزب الله با آن اندک سلاحش و نیرویش با یک یاحسین اسراییل که چه عرض کنم تمام قدرت نظامی دنیا را به زانو در می آورد،بسیاری از بزرگان انقلاب و همراهان امام در تمامی سختی ها و مشکلات، پشت بر صحبت و عقاید امام می کنند و اینقدر مثال که تمامی ندارد.<br /><br />آخرالزمان است و تازه می فهمم که عده ای چرا شهید نشدند و عده ای چرا شهید.<br /><br /><br />عده ای واقعا بجز  چفیه ی خود در این دنیا دل به چیزی نبستند و رفتند ولی بعضی ها هم دنیاشون را خواستند و  هم آخرتشون البته خیلی ها هم بزرگترین ضرر را کردند چون که دنیا اینقدر بی ارزش است است که نشود آخرت را به آن فروخت ولی این را هر کسی نمی فهمد و این بود که آنها رفتند و ما ماندیم.<br /><br />یادش بخیر شهدا بعضی موقع ها می گفتند:فلانی با امام است پس امام تنها نیست ولی،ولی نمی دانستند که عده ای امام را برای منفعت خود می خواستند و پشت سر علی مظلوم روزگار ما سیدعلی خامنه ای را خالی کردند وای بر ما اگر چفیه بر دوش بکشیم و یار رهبر نباشیم.<br /><br />دوستان سید علی تنهاست،مبادا فراموش کنیم که اگر جانی در بدن داریم برای او باید فدا کنیم نه برای منفعتمان و نه برای ثروت و نه برای نفسمان.<br /><br />دوستان آخرالزمان است و مردم باطل را در حق و حق را در باطل می بینند.<br /><br />دوستان قرآن ناطق را ببینید نه قرآن روی نیزه ها.<br /><br />دوستان حسین فاطمه در کربلاست حج را باید شکست.<br /><br />و با یک جمله صحبتم را تمام کنم:<br /><br />آخرالزمان است هرکسی لایق یاری امام زمان(عج) را ندارد چون اباعبدالله به باوفاترین یاران دنیا مژده داد:خدا به شما اجر کسانی را میدهد که در آخرالزمان مهدی(عج) ما را یاری کنند.<br /><br />پس بدان یار مهدی(عج) شدن کار هر کسی نیست.]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 20:53:03 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>از مقام ملك تا ملك!</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/18-shshi-shhshhshshh-shhshhshh-shyesh-shhshhshh.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/18-shshi-shhshhshshh-shhshhshh-shyesh-shhshhshh.html</link>
<description><![CDATA[آدميزاد 3 مرحله دارد:<br />مرحله اول: قبول تن (قبول جسد)<br />مرحله دوم: مرحله قراردادها و خيالات برخاسته از تن مثل مالکيت و دارايي<br />مرحله سوم: مرحله عميق‌تر انسان مرحله صفات انسان است مثل رحم و محبت.<br />ما در زندگي بايد از مرحله قراردادها و خيالات عبور کنيم و بعد به خواست‌هاي تن مي‌رسيم مانند غضب، شهوت، گرسنگي و بعد از اين‌ها عبورکنيم، متولد در عالم صفات مي‌شويم. اگر انسان بتواند به جايگاه پشت اين‌ها (مقام قلب) حضور پيدا کند مي‌گويند به مقام حضور قلب راه يافته است. نماز و يا به عبارتي صلاة تلاشي است براي رسيدن به جايگاه پشت تن و قراردادهاي برخاسته از تن و تا انسان به آن جايگاه نرسد به ملکوت هم نرسيده است. زيرا عالم ملکوت در باطن و پشت عالم مِلک و مُلک قرار دارد.<br />تمام چيزهايي که در نماز توجه ما را به خودشان جلب مي‌کنند اگر مربوط به تن و مِلک و مُلک باشند حجاب حضور قلب هستند و اگر همين امور براي ما حل و کشف رمز بشود معاني ملکوتي و رحماني آن‌ها براي ما آشکار مي‌شود و ديگر ظاهر آن‌ها ناپديد مي‌گردند.<br />بنابراين مقام مِلک و مُلک و تن گذرگاه و دروازه رسيدن به مقام ملکوت مي‌باشند ولي اگر در آن‌ها اقامت کنيم و عبور نکنيم تبديل به جهنم مي‌شوند.]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 20:41:47 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>آسمان سوم</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/5-aseman3.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/5-aseman3.html</link>
<description><![CDATA[<!--colorstart:#33CC00--><span style="color:#33CC00"><!--/colorstart-->رنگ سبز<!--colorend--></span><!--/colorend--><br />اين روزها اين رنگ يك معناي سياسي پيدا كرده كه خيلي هم با حال وهواي امروز جامعه همخواني دارد.<br />ولي يادم هست كه رنگ سبز در جنگ مربوط بود به منطقه اي در شمال انديمشك كه پس از شروع جنگ بصورت مهم ترين پادگان در شمال خوزستان براي حفظ انقلاب معرفي شده بود .<br />اين پادگان عقبه يگان هاي عمل كننده در عمليات فتح المبين بود وپس از آن نيز به پادگان اختصاصي لشكر 27 حضرت رسول (ص)تبديل شد.<br /><b>اميدوارم پادگان سبز امروزي ها هم شروع محور عملياتي حول حالنا شود</b><br />1388/2/19]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 20:18:43 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>آسمون دوم</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/4-aseman2.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/4-aseman2.html</link>
<description><![CDATA[در مقر انرژي اتمي دارخوين ،كانتينرهاي گردان ها بحنوي چيده وآرايش شده بودند كه دسترسي به حسينه و....برا همه راحت بود .<br />اولين زيارت عاشورا كه مي خواستند بخونند آقاي آهنگران اومده بود ومي خوند،راستي فقط آقاي ساعدي فرمانده گردان از حضور ما خبردار شد ابتدا سعي كرد ما را به خمين برگردونه اما از اونجايكه حضور ما تو گردان باعث تقويت روحيه بچه هاي جبهه شده بود وگروه سرود ما هم مراسم هاي فرهنگي اجرا ميكرد بالاخره موافقت كردند ما در كانتينر تبليغات مستقر بشيم ودادش ابراهيم پيش ما اومد وتازه رفتيم دنبال تهيه لباس نظامي كه خودش يك عالمه حرف برا گفتن داره از دوخت شلوار تا تهيه پوتين كه اخرش مجبور شديم بريم تداركات لشكر وكوچكترين پوتين را بگيريم وبدست يك كفاش بسيجي اون كوچكتر كردند تا اخرش يه چيزي شبيه پوتين شد،حالا عجب دوراني بود .دوران شناخت خودت وخداي خودت.از كوچه خاكي يدفعه بياي داخل ايستگاه بهشتي.خيلي زود گذشت ،اونجا را هرگز ديگه تجربه نمي كنيم چون بيشتر شبيه يه خواب كوچك بود كه زود زود بيدار شديم فاصله زيادي را هم طي نكرديم.وقتي برگشتيم ،از هر انچه بوديم ،برگشتيم فقط خيلي حواسمون جمع نبودكه بدونيم كجا بوديم وبا چه فرشته هاي يه زندگي كوتاهي داشتيم.آخه شهدا ادمهاي عجيب وغريبي نبودند ،فقط حواسشون خيلي خوب جمع بود.<br />شايد سالها بود كه خيلي دنبال بهانه اي براي خوب شدن ميگشتند،اونوقت وقتش بود.وبعضي خيلي خوب ،خوب شدند.دوكوهه محلي است كه يادآور شهداست.جايي كه اكثر شهدا با تحمل سختيها وفشارها ،نفس سركش را رام كردند وبراي پرواز بسوي بي نهايت آماده اش كردند.براي همين بود كه روزا بي تاب ميشدند وشبها گريه مي كردندوديگه اصلا دوست نداشتند كه به شهر بر گردند. يكمي نفسي تازه كنيم ودوباره بر ميگرديم.]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 10:38:41 +0430</pubDate>
</item><item>
<title>اسمون اول جنگ</title>
<guid isPermaLink="true">http://www.drmohebbati.com/khaterat/3-aseman1.html</guid>
<link>http://www.drmohebbati.com/khaterat/3-aseman1.html</link>
<description><![CDATA[اولين خاطره دفاع مقدس: صبح ساعت 10 رفتم بسيج شهرستان،ساختمونش تو خيابون همون بسيج (همايون سابق) بود كه ديدم اقاي سرمدي داره با چند نفر از بچه هاي محله ما مثل مهدي موذني وكريم خسروي وابراهيم خودمون صحبت رفتن از فردا ميكردند.من ورضا شفيعي ومهدي شاه محمدي، برو بچه هاي گروه سرود بسيج بوديم كه اونروز قرار تمرين دسته جمعي داشتيم كه مهدي (الان بهش ميگن دكتر شهرام) گفت ما بايد بريم وما كه منظورش را خوب نفهميده بوديم اول خنديدم ولي بعد اونچه تو ذهنش بود را خوب توضيح داد وما كه دنبال يك فرصت بوديم قبول كرديم وقضيه را با داداش ابراهيم وآقا كريم در ميون گذاشتيم وبعداز اصرار مهدي ومن وكمي رضا بالاخره قبول كردند.<br /> فرداي اونروز ساعت 11صبح بعد از اجراي سرود ما رفتيم تو ميني بوس وزير ساك بچه هاي گروهان مخفي شديم ووقتي به ايستگاه راه اهن اراك هم رسيديم اقاي حسين ساعدي اونوقت فرمانده گردان بود كه گروهان ها كنترل ميكرد ويكي يكي سوار قطار مي شدند وآقاكريم وآون روز با كمك آقاي سيد( شريفي) ما را بهر بدبختي بود سوار قطار كردند وبالاي سر كوپه پشت ساك ها ما مخفي شديم تا رسيديم به اهواز. البته بين راه مي اومديم پايين وداخل كوپه با بچه ها تعريف ميكرديم اما غير از چند نفر هيچ كسي از وجود ما خبري نداشت.<br />بالاخره تو ايستگاه راه آهن وبا كمك چند نفر از بچه ها سوار اتوبوس شديم ورفتيم به طرف مقرر انرژي اتمي.وبعد كه بزودي خواهم گفت. (شهيدكريم خسروي وشهيد مجتبي سرمدي وشهيد سيد رضا شريفي وشهيد مهدي موذني وشهيد حسين ساعدي از شهداي خمين هستند وخواهند بود يادشان سبز) .]]></description>
<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
<dc:creator>hasan</dc:creator>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 10:04:21 +0430</pubDate>
</item></channel></rss>
